مسابقه ای میان دل و عقل برگزار شده بود. قرار بر این بود که برنده بهترین دوست انسان شود.
مرحله ی اول مسابقه
وقتی همه داشتند به دوستم می خندیدند و او را مسخره می کردند عقل من اصرار می کرد که از آنجا دور شوم و او را ترک کنم. وسوسه می شدم که همین کار را کنم زیرا آبروی من هم به خطر افتاده بود.
ناگهان قلبم گفت: نه این کار را نکن این خلاف وفاست. او را حمایت کن.

عقل گفت: همه می دانند که خود آدم از همه چیز مهمتر است.
دل گفت: تو دوست اونی و کار دوست پشتیبانی از انسان است.
عقل گفت: زمانی که دوست تو را رها کرد این خوبی ها به باد خواهند رفت.
بحث آنها بالا گرفت.
دیدم دل به دوست بیشترین اهمیت را می دهد پس او بهترین دوست می تواند برایم باشد. بنابراین او را برنده ی اولین مرحله اعلام کردم و تصمیم او را انجام دادم.
مرحله ی دوم مسابقه:

آن دوستم مرا ترک کرده بود. خیلی ناراحت بودم. به این نتیجه رسیدم که حرف عقل درست بوده و دل اشتباه کرده. ابتدا رفتم به سراغ عقل تا بگویم برنده اوست اما دیدم مشغول نقشه ی انتقام برای دوستم است ولی هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و باعث ناراحتی من و خودش می شد. به سراغ دل رفتم. چشمم که به دل افتاد تعجب کردم چراکه دل ترکی عمیق خورده بود. دل گفت: چیزی شده؟ کاری می توانم برایت انجام دهم؟
گفتم: نه فقط خواستم بگویم مسابقه را باختی و من خیلی ناراحت شدم و این تقصیر توست. ولی چرا اینطور ترک خورده ای؟
دل گفت: درسته که من اشتباه کردم اما تو فقط ناراحت شدی این من بودم که شکستم.
حق با او بود. چشمانم پر از اشک شد. بطرفش رفتم و بهترین دوستم را در آغوش گرفتم.
از neveshte.blogfa.com